حس محور

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر


+ بیا بریم جزیرهٔ پنگوئنا!اونجا که رسیدیم بساطِ چایِ هِل و دارچین راه مینذازیم و با پنگوئنا یه دورهمی میگیریم ،نظرت چیه ؟

- نظرم اینه که جنابعالی هروقت رفتی حموم مغزتم لیف بکشی!! .

+خوب اگه موافق نیستی بگو یه پیشنهاد بهتر بدم! بی ذوق!

- مثلا؟

+بریم شیشهٔ خونه بغلی رو بشکنیم و بعد دَرریم چطوره؟خوبه نه؟

. -صبر پرید از دلم ،عقل گریخت از سرم،تا به کجا کشد مرا مستیِ بی امانِ تو!


#حس_محور

یک قِرقی

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۳ نظر


گوشی دستم بود داشت میگفت:" ببین اصلا نترس،قراره یه فِسقل قِرقی رو بکُشی" گوشی تو دستم عرق کرده بود ،گفت"واسه خودت میگم،وگرنه بازم گنجشکای بالکنت میشن شام و ناهارش"میخواست انتقام و یادم بده،کشتنو!

تو اوجِ فکر کردن به این بودم که "کشتن قِرقی" چیزی رو عوض میکنه؟ که یاد جمله ی بابا افتادم :"تو زندگیتم یادت باشه زود حرکت کنی که نخوری به شب،وگرنه تهش خوابت میبره،تهش میزنی هم خودتو داغون میکنی هم اون یکی رو" گوشی رو قطع کردم،اگه قِرقی رو بکشم خودمم باهاش میکشم!کشتن اون تهِ بی انصافیِ ، ولی میتونم دیگه آب و دون و واسه گنجشکا نریزم رو بالکن،که سرو کله ی قِرقی این وَرا پیدا نشه ، یه نفر از پشت دستشو گذاشت رو شونم،بابا بود،گفت :"زود حرکت کردی،نمیخوری به شب،نترس"

قناری سرای مجید!

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر

مثلا خیلی خفن باشه،مجیدُ میگم! مثلا یک و هشتاد یا هشتاد و پنج شایدم هشتاد و نُه،چهارشونه ،دستای تپل با یه عقیقِ جیگری که روش نوشته هواللَطیف! سبیلاش گرازماهیِ نعل اسبی باشه.یه کلاهِ مشکی پهلوی با یه کتِ سِت که رو شونه هاش جابجاش میکنه ،قناریا آویزون از لباسش،رو کُلاش!یه دستمالِ ابریشمِ یزدی که بچرخه لای انگشتاش!هِی باهاش قناریا رو پَر بده ،مثلا خیلی خفن باشه،مجیدُ میگم!


تو استاد بستن آب باریکه هایی

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر

این  که نشد کار که برام درست کردی،که یه روز به آسمون خدا که عَر میزنه یه روز به زمین که جلو پاشو نمیبینه!بگم لعنت 

بعد برم سراغ سفر هامون با تعیین بودجه دویست یورویی برای ده روز به بمبی! چونه زدن سر خرید جوراب که شب و رو پشت بوم یخ نزنیم! به جانپناه های وسط های کوه به جبهه ی جنوبی دماوند!  بعد همین طور سر قضیه رو بگیرم و کشش بدم بگم لعنت به آن عکسِ تار که گفتم خیلی  خوشم میاد لااقل غر نمیزنی "زشت افتادم"!

این که نشد کار که بگم لعنت به اون آشپزخونه ی کاشی مرغابی دار که هوارتا خاطره دارم ازش!  لعنتی،شبایی که شام میپختی و میگفتم ظرفا با من!صُبایی که دیرم شده بود و به زور لقمه رو میزاشتی دهنم!

بیخیال تک به تکِ این لعنت گفتنا،بیخیال شب بیداریا، جاسیگاریا،تهِ نیمه های شب و تو خیابون گشتنا ولی میسوزم اگه برا بار آخر نگم 

"لعنت به همه بدون تو بودنا"

وقتی که میریم تو خودمون شاید پاییز سال بعد برگردیم!

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۶ نظر


گفت: میدونی، مردم عینهو همین آب میمونن که حوالی شهر پَرسه میزنه،که مدام جریان داره،حالی به حولی میشه!

گفت: یهو دلم خواست مردم شناسی بخونم که بفهمم تاریخِ اختراع دودَره بازی کِی بوده؟که یعنی چی میگن" عاشق که باشی پاییزم برات میشه بهار!) ،چطور  میشه از یاد میبریم و انتظار داریم از یاد نریم ؟چرا.. .

گفتم: خوب،جواب داد؟گفت: همینقدر بدون ته تهش میان سنگینی زندگیشونو حواله ذهنت میکنن ،گیجت میکنن،تهش یجوری قانعت میکنن که خودت میگی (بیخیال ،هر جور راحتی! هرچی عشقت میکشه!)تهشو میخوای ؟  رفیق با چند ترم مردم شناسی به هیچی نمیرسی!


* دستبرد به اهنگ اقای عشق!  رستاک


به قولِ عزیزی با اسم مینویسم، هویت دارم و پای تمامِ حرف هایم هم هستم.

بلاگر بودن به معنای نویسنده بودن نیست ، به معنای نبوغِ نوشتن را داشتن هم نیست بلاگر بودن یعنی کسی که بعد از یک روزِ کاری شلوغ بعداز دغدغه هایش بعد از یک اعصاب خوردی بعد از یک خوشی بعد از یک حالِ خوب حتی میاید و مینویسد از حالش ، از روزگارش ، سقوط میکند لای واژهایش ، بلاگر بودن به معنای خودِ حقیقی ات بودن نیست، به معنای حضور در دنیای واقعی نیست، بلاگر بودن فقط یک زنده گی جدید در یک فضای جدید است همین.فراتر از آن هم نبینیدش .