دخل و تصرف 4

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۱ نظر

آذر!

 

بین دوست و آشنا آذرماهی نمیشناسم، یعنی شاید کسی باشه ولی من نمی شناسم . ولی آذر قشنگه.نمیدونم شاید امسال که تو خونه ام بیشتر دارم حسش میکنم ولی قشنگه!

این گنجشکه همه خرمالوها رو سوراخ کرد و قشنگ چندتا رو نصفه و نیمه خورده ؛ تازه هر روز طرفای ساعت 11 که میشه همه ایل و طایفه رو هم جمع میکنه که بیاید اینجا گنج پیدا کردم ! همه هم تپلی و بخور . نگرانشم جدا هر روز کلی خرمالو میخوره بعد میشینه  رو شاخه احتمالا باد معده رو هم خالی کنه ، من که چیزی نمیشنوم فقط نگاهش به اطراف بعد "چه دلی از عزا درآوردم " رو میبینم. بعد هم میپره و میره .

 

آذر!

واقعا امسال تقریبا تو صدای بارون و برف خلاصه شد ، هرچند زیاد نصیب من نشد ولی دیدم و شنیدم و نه قد بقیه بچه های تهران و تبریز ولی لذت بردم .

احتمالا امروز این قسمت جدید کتاب باز رو بشنوم ، یه تیکه شو تو اینستگرم دیدم و محشر بود. نمیدونم چرا ولی یادمه از همون پنج سال پیش که سروش صحتُ تو کتابخونه ملی دیدم با اون ژستِ مغموم و غریبش ازش خوشم اومد. یه حالِ باحالی بود. اون موقع پنجاه سالش بود فکر کنم ، فکر کن آدمیزاد پنجاه سال بدوه ، زحمت بکشه ، پول درآره ، بعد پنجاه سالگی بشینه یه گوشه آروم تر از هر ساله دیگه ای کتاب بخونه! راستش برای من قشنگه خیلی . فکر کن تو پنجاه و اندی سالگی ایده ت یه برنامه باشه به اسم کتاب باز که یه ملت دوسش دارن ! برای من قشنگه. این تغییر و تکامل ِ درست .

شاید آدما یه شبه بزرگ شدن و معروف شدنتو ببینن . اما تو آجر به آجر این آسمون خراشو ساختی ، با دستای خودت ،با صورتِ خسته و داغونِ سی سالگی ایت، با بدوبدوهای چهل سالگیت ، کنار زندگی و بچه و مشغله های شخصیت.

این برای من خیلی قشنگه.

 

از سروش صحت خوشم اومد درست بعد جهان با من برقص !

 

دخل و تصرف3

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۰ نظر

بلخره بارون زد !

 

فرقی نمیکنه تابستون باشه یا زمستون یا حتی همین پاییزی که یه نَمور سرده هوا نزدیکترین پنجره به خودمو باز میکنم و یه نفس میکشم ؛ عمیق ، از اینا که انگار میخوان همه ی هوای دنیا رو یجا بریزن تو خودشون و به کسی ندن . یچیز شبیه دزدِ هوای بارانی اگه اسم داشت . به قول ما شمالیا بارون گرفت (بارون زد یا اومد) . بلخره بارون گرفت

دخل و تصرف 2

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۲ نظر

دیروز باید یه فیلم میدیدم و نقدشو مینوشتم و میفرستادم . از اون جهت که علاقه مند شدم به فیلمای قدیمی گشتم لا به لای سال 70 اینبار از 50 شیفت کردم اینورتر که لااقل دوتا عکس پوستر براش پیدا شه . فیلم (گَبّه) رو دیدم . من تقریبا دوسال پیش فهمیدم گبه همین قالی هایین که ایل قشقایی لر یا ترک به روش بافتن خودشون میبافن و مصرف شخصی خودشون بوده که اینقدر زیباست الان اکثر آدما از گبه جای قالیچه تو خونه هاشون میندازن .

خلاصه که تو فیلم سه مثلث تولد و عشق و مرگ رو با گبه میبافتن و موقع شادی و شور و شوق با  آبی و قرمز و زرد میبافتن  و آوازِ (زندگی رنگ است )(عشق رنگ است ) سَر میدادن و موقع مرگ با کلاف سیاه میبافتن و صدای عقاب می اومد از همه جا. 

انگار طبیعت و رنگ و آدم ها به هم گره خورده بودن . از پشم گَلّه خامه (نخِ پشمی) میساختن و با گل لاله نخا رو قرمز میکردن با همیشه بهار زرد با بنفشه بنفش، خلاصه که این پروسه پروسه ی جذابی بود . اول داستان با دعوای پیرمرد و پیرزنی سر شستن یه گبه شروع شد ، وقتی پیرزن گبه رو انداخت تو آب که بشوره انگار میخواست با شستنش یاد دورانِ جوانی و عاشقیش کنه ، اسم دختر قصه گبه بود ! که به پسرک عاشق نمیدادنش که حالا چراهاش بماند که اسپویل نشه ؛ دختری جوان جلو روش ظاهر شد و اون ازش پرسید اسمت چیه ؟ و دختر جوان هم گفت اسم من گبه است . و این بود که چهره ی جوانیش ظاهر شده بود تا راویِ داستان باشه ووو

 

این سه تا کتابی که خریدم احتمالا این هفته تموم بشن البته یکیشو تموم کرده بودم. بعد احتمالا برم تو فاز کتابای بهرام بیضایی که سبک ترن و زودتر میشه خوند.

دو روزه هوا خفه ست و خورشید زیادخودشو نشون نمیده چی میگن بهش؟ آها هوا ابریه آره . نمیدونم کی قراره بارون بیاد ولی امیدوارم زودتربیاد .

 

دخل و تصرف 1

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۲ نظر

دیشب مافین کدو حلوایی درست کردم. خیلی نمیتونم چیزای شیرین بخورم ولی تا حدی که دیگه بی مزه نباشه توش شکر ریختم و نتیجه ؟ طعمش بهشت بود بابا . امروز احتمالا نشا ارکیده م از تبریز برسه و خوب خیلی براش هیجان دارم . همیشه آروزم بود یه ارکیده ی سفید داشته باشم و که هر موقع چشام استراحتخواست به سفیدی و ظرافت و زیبایی اش ساعت ها نگاه کنم .

دیروزم جواب بچه های کنکور ارشد اومد . از بچه های دوران کارشناسی چندنفری تهران قبول شدن و خوب واقعا خوشحالم مخصوصا رفیقای شفیقم مهدی و غزال . چقدر با مهدی حرف میزدیم که امید بدیم تهران حتما تبدیل انرژی قوبل میشه و شد ! هرچند دلش میخواست شریف بخونه و واقعا وقت درس خوندن نداشت و رتبش به تهران و بهشتی میخورد اما کلا ناامید شده بود و دوست داشت بمونه ! و من بهش گفتم ببین حتی یه روز تو این مملک بخوای بیشتر بمونی خطاست . مرگه.درستو بخون یه کانکتی پیدا کنی و بتونی زودتر بری اونور . مهدی باهوش ترین و باشخصیت ترین رفیق بود. و من میدونم بهترین روزها در انتظارشن .

 

دیروز روز خسته کننده ای بود 4 ساعت کلاس داشتم و از یک طرف باید به کارای شخصی خودم هم برسم. مغزم مدام در حال فکر کردن و مسئله حل کردنه و مدام کار میکنه . از این بابت خوشحالم واقعا در تعجبم اینایی که بهم پیام میدن نمیتونیم درس بخونیم ، به کارامون برسیم دقیقا با هیچ کاری نکردن چطوری کنار میان ؟ چیکار میکنن؟ پلن چیه؟

 

* آقا داستان خودتو بسازید و برای کسی وراجی نکنید که دارید چه میکنید ، قرار نیست به همه گزارش کارامونو بدیم و درک خودمون و اپروچ خودمونو تو حلقش فرو کنیم ، قرار نیست با انرژی تلف دادن تو صحبت به درک تازه ای برسیم ! راهمونو بریم و سعی کنیم همه انرژی هایی که منحرف میشن مثل نور خورشید با ذره بین متمرکزشون کنیم (این جمله خورشید و ذره بین از یه کتاب بود که دزدیدم )

 

* اسم عنوان هام هم میذارم (دخل و تصرف) از اون جا که هر روزِ آدمیزاد میتونه یکسان بگذره و بدون انگیزه تصیمم گرفتم هر روز رو با یه دخل وتصرفی جوری شکل بدم که با روز قبل متفاوت تر و حتی بهتر باشه برای همین این عناوین تا اتمام پایان نامه شماره گذاری میشن .

مکتوب

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۰ نظر

واقعا دوست دارم دکتری بخونم و باید کم کم موازی کارای پایان نامه براش آماده بشم. دکتری بنظرم دوره صبر و دقت و پختگیه پنج سال از زیباترین سالهای جوانیت رو به تنهایی یا با آزمایشگاه ها کار میکنی و روی یک پروژه ی جون دار تمام سرمایت "وقتت" رو میذاری ، البته که جنگ نیست که همش درس باشه . بنظرم دکتری از دور برام مثل "یادگیری همش تازگی داره" هست انگار هر روز با یسری چیزای جدید باید دست و پنچه نرم کنی

 

یکم مطالعه کردم و دیدم شاید درست تر باشه کار با R رو یادبگیرم زبانیه که شاید بتونه آینده کاری م و حتی دوره ی دکتری رو باهاش پوشش بدم فعلا خیلی سطحی دارم کندوکاو میکنم . امروز کدگذاری باز داده های یه پروژه ی باحال که با استادم داشتم و تموم کردم یه بررسی میکنم تا شب و یسری demo  براش میفرستم ببینم گند زدم یا نه واقعا بدردبخوره :)) کدگذاری و تحلیل متن با Maxqda یکی از تجربه های دوست داشتنی  بود واقعا و واقعا فهمیدم چقدر اینترفیس یه نرم افزار و سواد اطلاعاتی قابل فهمی که درش انتقال داده تا باهاش داده ها رو مجسم سازی کنی مهمه و چقدر این maxqda  کارشو درست بلد بوده و یه سرو گردن از atlas.ti بهتره .

 

ایندفعه خواب موندم و خبری از 5 صبح بیدار شدن نبود ! و خوب اولش یکم حالم گرفته شد که چرا صدای آلارمو نشنیدم و بعد گفتم خوب شب قبل اینقدر به سقف خیره شدی و فکر کردی و فکر کردی که دوساعت از 12 گذشته بود که خوابت برد یکم کم تر فکر کن! واقعا چاره ای نیست دلم نمیخواد وسط کار و تمرکز و خوندن هی به همه چی فکر کنم و حاشیه های زندگیم پررنگ شه برام برای همین آخرین قطره ی شب میشینم و مشغول فکر کردن میشم و این دفعه خیلی مثل اینکه فکر کردن و ..!

 

* شاید از این بعد یکم بیشتر برم سمت روزمرگی و با یه عنوان خاص و شماره دادن بهش هر روز نیم خطم شده اینجا بنویسم فعلا به اسمش باید فکر کنم یسری ایده دارم ولی باید ببینم چی بهتره

سخته توی مرداب گل تنهایی کاشتن
اما مجالی نیس برای غصه خوردن