آشوبم؛آرامشم؟

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۰ نظر


گفتم:میرم نماز،بیزحمت حواست به موبایلم باشه

 گفت: بهت نمیخوره نماز بخونی!!
یکم، فقط یکم نگاش کردم،از پله های دانشکده رفتم بالا؛
یه سِری چیزا رو تو ذهنم بالا پایین میکردم 
با خودم گفتم؛ آدما چرا از دور بامزن ؟چرا بهشون نزدیک میشی پُر شدن از اِسانسای غیرمجاز ؟!چرا محکم بغلت میکنن و تو خودشون حَلِّت میکنن بعدش فقط با یه بیفکریِ احمقانه همه چارچوبای رفاقتو میکوبن و میزارن میرن ؟!
چرا اینقدر حرفا نشُسته شدن و گند میزنن به کار گوارشِ مغز و.. میترسم ،از اتفاقای بدتری که قراره بیوفته میترسم و این ترسِ از اتفاق،از خود اتفاق بدتره

Fight for better future

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۶ نظر
از اون دست حسّای خوبه که حتما باید در موردش بگم و یه جایی ثبتش کنم. در حال ترجمه ی اولین مقالهِ مربوط به رشته م هستم و این از نظر من یعنی اوج خوشبختی و توانایی!وقتی هنوز خیلی از همکلاسیات دلمشغولیشون تعطیل کردن کلاساست و همه ی انرژیِ اون گلویِ ارزشمند و بخاطر این چیزای بی ارزش تلف میکنن؛ تو نشستی و داری به ، بواقعیت تبدیل شدن یه رویا کمک میکنی و این یعنی عین خوشبختی و توانایی. امیدوارم بتونم زودتر از زود یه کتاب رو ترجمه کنم،یه تدتاکس یه همایش رو ترتیب بدم و خلاصه اینکه یهو چشم باز کنم ببینم وسطِ راهم . 

سازت را با بهار کوک کن

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۲ نظر

جون ننه سرما نذار اونجا که اومدی تو روم واستادی و گفتی:بگو ببینم کی هستی؟تو جوابت بگم:سوال خوبیه!جون ننه سرما..


#سازت_را_با_بهار_کوک_کن

*به دعوت رادیو بلاگی های خیلی عزیز همه دعوتیم.

ذوب شدگی

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر

این آخرین یادداشت زندگی ام است،یک یادداشتِ استخوان دار!.باشکوه است نه؟سی شب میشود خوابش را میبینم،زیر حجمه ای

 از دود و آسمانی آبی.امشب باید برای آخرین بار خودم را در آیینه قدی خانه ببینم و برای آخرین بار صفحه های شناسنامه ام را!فردا 

روز آخر زندگی ام است و قرار است تیترِ یک روزنامه ها بشوم، سی شب میشود خوابش را میبینم زیر حجمه ای از دود،آسمانی آبی

 و مردمی که همه مشکی پوشیده اند.


خوبی اینکه بدانی کِی قرار است بروی این است که شعر روی سنگ قبرت را خودت انتخاب میکنی،یا خیلی شفاف و وسواسی تر 

همه چیز را میبینی.از داخل میوه خوری سیبی میافتد و میفهمم هنوز زنده ام و شاید این آخرین سیبِ قرمزی باشد که میبینم.

امشب قرار است بروم بالای پشت بام و برای آخرین بار آسمانِ سرد و تاریک را نگاه کنم ؛"ساگان" راست گفته : ما مانند پروانه هایی

 هستیم که برای یک روز بال می‌زنیم و فکر می‌کنیم این ابدیت است.


امشب قرار است  برای آخرین بار روبروی همان ساختمان ِ خواب هایم بایستم باهمان لباس مشکی و کلاهِ قرمزِ همیشگی ام که 

زیر بغل زده ام ،و  به رویای بچگی هایم ادای احترام کنم.  سی شب میشود خوابش را میبینم زیر حجمه ای از دود،آسمانی آبی،

مردمی که همه مشکی پوشیده اند و نشانِ آتشی که ذوب میشود!


·        با احترام به مردانِ آتش چهارشنبه را جشن بگیریم

پیغامِ گیر (قسمت دوم)

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر


گفت"بشین باهات حرف دارم" تمام تنم میلرزید.اونقدری دستام تو هم لول خورده بودن و فشار میدادمشون که وقتی باز کردم

 کبود شده بودن، میترسیدم نمیدونستم حالش سرِجاشه یا نه! تا نشستم مثلِ ابرِبهار شروع کرد به گریه کردن از خودش گفت 

از گذشتش از مادرش از تنهاییاش..دروغ نمیگفت دوتا گوش داشتم دوتاهم قرض گرفتم، شنیدم که گفت دوسالی هست دلم

 پیشت گیره پیشِ خودم نگهت داشتم تا از جلو چشام تکون نخوری!گفت "ازت زندگی میخوام، هستی"...

دروغ نمیگفت..

با صدای زنگ موبایل به خودم اومدم.بِهنیا  بود . وصل شد گفت" اَلو" جوابی ندادم . گفت"نَشمیل چته تو؟ این کارا چیه؟چرا جوابِ

 تلفنمو نمیدی؟کجایی؟" قطع کردم . بازم زنگ زد برنداشتم .پیام داد." نَشمیل امروز بیا ویلا، کارِ واجب دارم"

دختره اومده بود، همه چی عینِ یه خواب از جلو چشام داشت رَد میشد، توانِ ایستادن نداشتم اگه اون دختره نبود غش کرده بودم

 ولی همه ی زورمو جمع کردم و نشستم. زیر چشمام ضایع پُف کرده بود، صورتم عین گچ سفید بود دستام یخ زده بود!تنم میلرزید

ولی زورمو جمع کردمو نشستم.

بِهنیااومد تا منو تو اون وضع دید دستاشو دورِ شونه هام گرفت، پسِش زدم!داد زدم سرش "چرا گفتی بیام اینجا؟ " گفت"نَشمیل هیچ

 معلوم هست تو چته؟خوبی؟ بشین یه لحظه. من نمیفهمم من فقط دوساعت بود از خونه رفته بودم بیرون شبِ قبلش بحثمون شده 

بود؟"

جلوی اون دختر داشت از خودمو خودش میگفت؟ گیجِ گیج بودم . نشستم، هیچی نمیفهمیدم گفتم "چیکارم داری؟" اهمیتی نداد 

به سین جیماش ادامه داد" نَشمیل اتفاقی افتاده؟من کاری کردم؟" به دختره نگاه کردم،به بِهنیا ، خون خونمو میخورد.به دخترِ کنارش

نگاه کرد گفت" آها نکنه کنارِ دلنیا راحت نیستی؟ راستی اونقدری حواسمو پرت کردی و در شرکت و محکم زدی رفتی که یادم 

رفت بگم. نَشمیل ، دلنیا خواهرمه

دلنیا این خانمم همونیه که برات گفتم همونی که دلِ ما رو برده فقط نمیدونم..!"ادامه نداد، به من نگاه کردگفت:" نَشمیل، حرف بزنیم؟"

به اون دختره نگاه کردم! با خودم گفتم "دلنیا" هیچ شباهتی بیشنشون نبود هیچی! گفتم :" تو خواهر نداشتی!چیزی نگفته بودی برام"

خندید وگفت:" آره دلنیا خواهرمه،خواهرِ رضاعیمه ، پونزده ساله بود که با باباش رفتن المان " به دختره نگاه کردم ، به بِهنیا

گل گاو زبونو داد دستم لیمو رو خودش انداخت توش! میرقصید ..

به اَفرا نگاه کردم، دروغ نمیگفت.


(تمام)


به قولِ عزیزی با اسم مینویسم، هویت دارم و پای تمامِ حرف هایم هم هستم.

بلاگر بودن به معنای نویسنده بودن نیست ، به معنای نبوغِ نوشتن را داشتن هم نیست بلاگر بودن یعنی کسی که بعد از یک روزِ کاری شلوغ بعداز دغدغه هایش بعد از یک اعصاب خوردی بعد از یک خوشی بعد از یک حالِ خوب حتی میاید و مینویسد از حالش ، از روزگارش ، سقوط میکند لای واژهایش ، بلاگر بودن به معنای خودِ حقیقی ات بودن نیست، به معنای حضور در دنیای واقعی نیست، بلاگر بودن فقط یک زنده گی جدید در یک فضای جدید است همین.فراتر از آن هم نبینیدش .