۵ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

هادی حجازی فر

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۸ نظر
تا امشب خیلی خوشحال بودم که تجربه خوابگاهی بودن رو دارم با دیدن برنامه خندوانه و هادیِ حجازی فر و تعریف خاطراتش از خوابگاه بیشتر هم خوشحال شدم و کیف کردم
خوابگاه. دعواهایی که درش حل میشه و فراموش، ‌صبح هایی که جلوی آینه بزک دوزک میکنیم و آهنگ شاد باز میکنیم و قِر میدیم. یا حتی صبح های عصبانی و اخمو و " الان هر کی حرف بزنه دندوناشو خورد میکنم" 
عصرهایی که چای دَم میکنیم و همه وسطِ اتاق شروع میکنیم به سروکله هم زدن و غیبت کردن و :"آره فلانی اصلن مالِ این حرفا نیست .." 
شبایی که از شدت درد و عرق و تو تب سوختن همو بغل میکنیم و میبریم بیمارستان. لباسای همو میپوشیم ادای همو درمیاریم . سر اینکه کی بلند شه کتریِ چای که جوشیده رو بیاره سنگ کاغذ قیچی میکنیم. 
موقعی که یکی خستست یواش حرف میزنیم ، موقعی که یکیمون عصبانیِ باهاش دهن به دهن نمیکنیم، یا موقعی که یکیمون خوشحالِ همه رو مهمون میکنه. 
یادِ اون صبحی افتادم که رفیقم میگفت انالیز میوفتم بعد که سایتُ باز کرد دید 10.25 شده همه رو صبحونه مفصل مهمون کرد. یا شبایی که پشت خوابگاه از شدت غم و غصه رفیقاتو میبینی که سیگار میکشن چیزی نمیگی و فقط گوش میکنی حرفاشونو بغلشون میکنی و میزاری دلِ سیر گریه کنن. فقط واسه ارامششون سر نماز از خدا قول میگیری
وقتی همو بغل میکنیم، وقتی میخندیم، وقتی پولِ ناهار امروز اون یکی رو حساب میکنیم، وقتی شام نداره شاممونو باهاش نصف میکنیم، وقتی پول کم داره اون یکی میزاره از پولش روش ، وقتی میشینیم دو نصف شب فیلم ترسناک میبینیم. 
یا حتی روز امتحان برنامه نویسی بخیر که تا صبح همه بیدار بودیم ولی یهو خوابمون برد یهو همه گوشیا خاموش بود و  مدیرگروه فکر کرده بود "نکنه با گاز بخاری خفه شدیم هممون" و بعد با وساطتش یه ربع قبل تموم شدن نشستیم سر امتحان. 
یادمه (ه) تعریف میکرد یهو دیدم سه تا دختر بدون میکاپ نشستن سر جلسه یکی دکمه های مانتوش بالا پایین بسته بود ، یکی مقنعش کج بود اون یکی یه چشمش یادش رفته بود خط چشم بکشه
اره خوابگاه
چه خوبِ این مکان که تاریخ انقضاش به قول بچه ها گفتنی قدِ کنسروا و شیر و ماستاشِ!!

میم مثل مادربزرگ

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۳ نظر

مامان بزرگ!

این را فقط الان میفهمم حالا که بیش تر از پنجاه روز است که نیستی که سه نیمه شب از خواب میپرم و بالش را میگیرم جلوی دهانم و گریه میکنم به یاد سال94 که شب سال نو را دوتایی باهم خوشگذراندیم.

مامان بزرگ!

همیشه انگشت اشاره ام را روی رگ های دستت میگذاشتم و میپرسیدم: مامانی چرا اینقدر بزرگ دیده میشن؟ و تو میگفتی: ننه جان جون نداره دیگه این دستا، گوشتی نمونده برام که.

مامان بزرگ!

مرا میبینی؟ من ..راستش خیلی دلم برایت تنگ شده قربانت بشوم.

....

فاتحه بخوانید تنها کمک است برایشان، خداوند قرین رحمت کند و بیامرزد همه رفته هایمان را.

هشتگ بد حالیه!

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۳ نظر
یک روز میاد که چهل سالمه، تو خونه رو صندلیِ دلخواهم نشستم ،یه عصرِ گرم تو دلِ تیر؛ چشمامو میبندم پرت میشم به اون شبایی که
تو ماشین حامد همایون میخوند " عاشق شدم ررررفت، دیوونتم، بارونی ام، طوفانی ام ،ویروونتم!" 
تو با انگشتای مردونت ضرب میگرفتی من تو دلم غش میکردم.
بهتر از این؟ بارون میومد و تهران ما رو تو خودش جا داده بود.

نامه برای فرزند سال های دورم!

  • © زهـــــرا خســـروی
  • ۴ نظر

داشتم برای فرزندِ سال های دورم نامه مینوشتم که :

جونم برات بگه پسرم که زندگی خیلی مرغ و تخم مرغی شده این روزا! که یاد حرف  خانم راننده دانشگاه مان افتادم درست13 تیر گفت : برات دعا میکنم "خیلی خوشبخت" بشی؛ و من؟ از شدت بی صبری ام و نهایتِ بی معرفتی ام پشیمان.

خط زدم و از سر خط نوشتم: پسرم این روزها کند میگذرد، سخت میگذرد، ولی هنوز امید دارم، هنوز منتظرم.منتظر اتفاقی که باید بیوفتد ولی دیر کرده ، کاش بازیگوشی را بگذارد کنار و یادش بیاید یک نفر بی صبرانه انتظارش را میکشد.

سخته توی مرداب گل تنهایی کاشتن
اما مجالی نیس برای غصه خوردن
موضوعات