یک روز میاد که چهل سالمه، تو خونه رو صندلیِ دلخواهم نشستم ،یه عصرِ گرم تو دلِ تیر؛ چشمامو میبندم پرت میشم به اون شبایی که
تو ماشین حامد همایون میخوند " عاشق شدم ررررفت، دیوونتم، بارونی ام، طوفانی ام ،ویروونتم!" 
تو با انگشتای مردونت ضرب میگرفتی من تو دلم غش میکردم.
بهتر از این؟ بارون میومد و تهران ما رو تو خودش جا داده بود.