کلا از آن مدل آدم ها هستم که دلم برای دانشگاه تنگ میشود و وقتی دانشگاه هستم  دلم قیلی ویلی میرود برای خانه! 

خانه که هستم دلم برای تختم و شب های برفی زمستان تنگ میشود ،برای ساختمان علوم پایه بچه های شیمی و زیست و فیزیک! برای کمدم و مقاله های ترم قبل و ترجمه کردن های نیمه شب!

برای خلاقیت ذهنی پسرهای فنی مهندسی! حتی برای بچه های ارشد که به جان دخترهایی میافتند که هنوز نجابت ذهنی دارند و گولشان میزنند ! درسته دلم حتما برای آنها هم تنگ میشود و انتظار آن را میکشم یکروز یکجایی یکی پیدا شود و بزند در گوششان و صدای سیلی خوردنشان توی گوشم بپیچد!!

دلم برای روزهای تعطیل و گشت و گذار توی شهر هم خیلی تنگ میشود!

وقتی دانشگاه هستم؛ غذای خانه میخواهم، دم دست بودن ابزارهایی که نیاز مبرم دارم، سکوت وسط ظهر اتاقم، حرف زدن های بابا را به شدت، غرغر کردن های مامان را هوارتا! و پول که همیشه کم میاورم و تا ته ماه با فتوسنتز سرپا هستم! 

❌از دانشگاه برام بگید از کارهایی که میکنید و فکر میکنید اگه انجام بدم خوبه و کلا گپ بزنیم دورهم:)❌